با پسرکم رفتیم کنار پنجره برای تماشای سیلابی که داره از آسمون میباره. اول مات و مبهوت یه کم نگاه کرد و گوش کرد یه صداش که محکم میخورد به شیشه پنجره بعد از چند دقیقه ای با یه دستش دست منو محکم گرفته تو دستش با یه دستش میزنه به شیشه پنجره و ذوق میکنه! منم بارون میباره مرضیه رو براش زمزمه میکنم!