Sunday, 15 December 2013
قصه قبل از خواب
دوشب پیش گفتی قصه بگو تا بخوابم. شروع کردم قصه حیوونای جنگل روکه همه باهم تو ی یه جنگل بزرگ زندگی میکردن و آقا شیره سلطان جنگل رئیسشون بود رو برات تعریف کنم. قصه به آقاشیره که میرسید میغریدی و چشماتو گرد میکردی, به آقا فیله که میرسید لپاتو پر باد میکردی و بعد هوا رو با صدااز دهنت میدادی بیرون به نشانه اینکه فیله دماغشو پر آب میکنه و رو خودش آب میریزه و آب بازی میکنه. قصه به ببره که میرسید غرش دیگه میکردی و دستات رو میاوردی بالا , به میمونه که رسیدیم شیطونک شدی و ادای میمون در آوردی. این وسط یه هاپو هم از پشت پنجره اتاقت رد میشد و هربار که صدا میکرد حواس تو رو پرت میکرد و هی به من توجه میدادی که هاپو هاپو هاپ هاپ هاپ. بعضی حیوونا رو هم که من تو قصه هنوز بهشون نرسیده بودم رو تو هی یادآوری میکردی که اینا هم هستن و باید تو قصه باشن صداشونم اینه. کار به جایی رسید که من خنده ام گرفت. کلا تو عالم مادری هم جاهایی که نباید بخندم دست خودم نیست خنده ام میگیره آخه توفیلما و قصه ها دیده بودم و شنیده بودم که بچه ها با قصه تعریف کردن بزرگترها خوابشون میبره اما تو هیچ نشانی از خواب آلودگی در صورتت و چشمات نبود و برعکس هوشیار و اجیر و وجیر مسیر داستان رو هم هدایت میکردی. صدا در آوردناتو و ادا در آوردناتم که خودش شده بود یه داستان خوب منم خندم گرفت. خندیدن من همان و از سر و کول من بالا رفتن تو همان. تو هم خنده و شوخی باهم گرفته بودت. اما ساعت 9 شب بود و باید میخوابیدی برای همین هم بغلت کردم و شروع کردم به شعر خوندن. اولش به نشانه اعتراض هی غر غر کردی امابعد رام شدی و آروم سرتو گذاشتی روی شونم و بعد از چند دقیقه هم سرت سنگین شد و نفسات مرتب. اونوقت بود که من ساکت فقط حضورت رو و آرامشی که صدای قلبت و نفسات بهم میدادند رو در خلوت خودم به جشن نشستم. خواستم بنویسم تا در آینده بخونی و بدونی که خیلی دوستت دارم همه شیطناتای پسرونه ات و دنیای بامزه پسرونه ات مثل خون تو رگهام بهم زندگی میده. این روزها فکر میکنم چقد زمان زود میگزره و فکر اینکه تو با این سرعت داری بزرگ میشی و دوماه دیگه دوسالت میشه و احتمالا خیلی زود هم 20 سالت میشه و دیگه سهم من از باتوبودن روز به روز داره کمتر میشه با این فکرادلم میگیره.
Monday, 18 November 2013
چینستان- چیستان
رفتم تو یک فروشگاه بزرگ که یه کوله پشتی مخصوص لپ تاپ بخرم. وقتم کم بود دقیقا هم میدونستم چی میخوام و میخواستم برعکس همیشه یه راست برم سر اصل مطلب و هرچه زودتر برگردم خونه. از فروشنده دم در که اتفاقا یه آقای چینی بود پرسیدم کوله هاتون کدوم قسمت فروشگاه هست. نشونم داد منم رفتم و همه وسیله ها مو پهن کردم و تند تندداشتم کوله ها رو انداز ورانداز میکردم که سرو کله یک فروشنده دیگه پیدا شد. از قضا ایشون هم چینی تشریف داشتن با گویش شکسته بسته تر انگلیسیشون به صورت خودجوش سعی داشتن به من که تقاضای کمک هم نکرده بودم کمک کنن. معمولا از این فروشنده های موی دماغ که نیاز به کمک نداری ولی هی میان با سوالای کلیشه ایشون حواس آدم رو پرت میکنن خوشم نمیاد و حرص میخورم از دستشون. ولی این یکی با بقیه فرق داشت. خودش یه ایراد پرت و پلا از کوله یا کیف های توی قفسه ها میگرفت و بعد هم شروع میکرد به خندیدن به حرفای خودش. بعد از یک دقیقه اون حس حرص خوردنم تبدیل شد به حس خنده بازار. مثلا اتیکت قیمت کیف رو بهش نشون میدادم میگفتم این کیف این قیمته؟ ابروشو بالا مینداخت میگفت نه فکر نمیکنم بده برات چکش کنم. چک میکرد میدید ی همون قیمته. نهایتا من از اونجا یک کوله پشتی خریدم اما با خودم فکر میکردم که چین این همه آدم تولید کرده که در جای جای جهان سایر تولیدات چینی روبا هر کیفیتی بفروشه. بایدم غول اقتصادی دنیا باشن
Sunday, 17 November 2013
دستشویی رفتن های پرماجرا
امروز از وال مارت زنگ زدم به بابک که گوشی رو برنداشت. دوباره زنگ زدم برداشته و میخنده . میگم چی شده میگه من دستشویی بودم که آرمین موبایلم رو که داشته زنگ میخورده آورده و از زیر در بهم داده ...این دستشویی و حمام رفتن ماهم معرکه ای شده. یا مدام پشت در صدا میزنه بابا بابا بابا که نهایتا خیلی خوش شانس باشیم راضی میشه که حیووناشو بیاره و یکی یکی برامون بچینه. وگرنه که بست میشینه و یه دم میگه بابا بابا بابا
Sunday, 27 October 2013
دومین هالوین زندگی آرمین
پارسال یه کدو گرفتم و از روی یوتیوپ یاد گرفتم که چه جوری توشو خالی کنم . ترسناکش کنم. همه این کارها رو به عشق پسرکم کردم. توش شمع روشن کردیم و نشستیم تماشا و سعی کردیم حس بگیریم. بابک که اومد از سرکار نهایتا شدیم سه نفر. خوب بود اما دوست داشتم هیجان بیشتری میداشت. امسال به آرزوم رسیدم. هنوز هالوین نشده یه روز وقت گذاشتیم رفتیم کاستیوم خریدیم دیشب هم هالوین پارتی فامیلی بود که کدوهامون رو هم آماده کردیم.و پنجشنبه هم میریم به مارکت مال به همین مناسبت خجسته. آرزوهاتون رو بلند بکنید و خدا میشنوه جواب میده. برای من به عنوان یک مادر جوان چیزی که مهمه اینه که پسرکم تو تنهایی بزرگ نشه. درمناسبتهای مختلف و به بهانه های شادی آور بتونه تو اجتماع باشه و فرصت بازی کردن با بچه های دیگه براش مهیا باشه.
یک بدبیاری کوچولو برای یه دهن کوچولو
امروز موقع صبحانه لقمه نون و نیمروش چسبید به سقف دهانش که بایاری بزرگترها مشکل رفع شد این عکس بامزه هم اینجا باشه تا درس عبرتی بشه برای آیندگان.
Tuesday, 1 October 2013
چیزی شبیه معجزه
چند روز بود که خسته بودیم از مریض شدنای پی در پی بچه ها از تب کردنای پیوسته دماغای آویزون و اخلاقای نه چندان تعریفی. دیگه اون شب اوج اعصاب داغونم بود که اون اتفاق افتاد. آرمین بعد از کلی گریه و بهانه گیری و آویزون بودن بالاخره آروم شد و شروع کرد به بازی با فراز و مهراز. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که افتاد و غش گریه شد. سریع رفتم و برش داشتم میترسیدم که به صورتش نگاه کنم از اینکه لبش یا چشمش کاری شده باشه میترسیدم. در نگاه اول چیزی به نظرم نرسید اما دقیق تر که نگاه کردم یه خط کج خونی کنار چشمش دیدم. اون جیغ میکشید و منم پا به زمین میکوبیدم. هرچه بهتر نگاه میکردم بیشتر میترسیدم از اتفاقی که میتونست بیفته ولی به خیر گذشته. قسط اول نذرم رو دو روز پیش دادم. باآرزوی اینکه خدا خودش بچه هامون رو حفظ کنه و همه بچه های مریض زودتر حالشون خوب بشه.
Wednesday, 25 September 2013
کار بد
جمعه هفته پیش قبل از رفتن به فرودگاه دنبال بابا حالم بد بود و دراز کشیده بودم. یک دفعه دیدم نفس فراز افتاده پس سرش با عجله اومدم تو اتاق بغلی دیدم فراز بغل فرهاد غش گریه است و آرمین مثل این طبیعی کارا داره به من نگاه میکنه. فهمیدم با اتوبوس دوطبقه زده توصورت فراز وقتی با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم کاربد کردی همونجوری بهم نگاه کرد و بلافاصله تکرار کرد "کاربد" و این اولین عبارت دو کلمه ای بود که ازش شنیده بودم. منو میگی دلم میخواست بغلش کنم و کلی ببوسمش برای این پیشرفتش توی تکلم ولی حیف که واقعا کاربد کرده بود و چاره ای نبود جز ادامه یک اخم تربیتی! بله اینچنین است شغل شریف مادری!
دامنه لغات 1
چند وقته که لغات زیر را به جا و مکرر استفاده میکنه: جیک جیک , فیل, کاربد, ببر, هیپو, ماه, نام نام و به به هستند. آقاشیره رو نشون میده و صدای زنبور و مار رو هم درمیاره. کلا دنیای باحالی داریم ما!
خروسک
فراز خروسک گرفته نمیتونه درست نفس بکشه و شبها خواب راحتی نداره. بطبع فلورا هم خواب راحتی نداره. الهی بمیرم برای خواهرم خیلی خسته میشه هرچی سرکار پدرش درمیاد هرچی هم که توی خونه مریضی فراز نگرانش کرده و افسرده اش کرده. همین الان که اینا رو مینویسم فراز بیدار شده و داره گریه میکنه. امروز ساعت 4 صبح رفتیم بیمارستان کودکان یک شات استروئید بهش دادن و گفتن فعلا کاری نمیشه کرد و همین کمکش میکنه که تنفسش بهتر بشه. ولی انگار حالا حالاها اینه گریه ها و بدخوابیها ادامه داره. عجب شغل وحشتناکی هست این مادری کردن. با قبول مسئولیتش دیگه نمیتونی خودت باشی و با نبودنش انگار که تو هم نیستی. اینو همین چند وقت پیش که قرار بود بریم عروسی تو معبد و آرمین رو با خودمون نبریم تجربه کردم. از چند روز قبلش خوشحال بودم که اون روز میتونیم بدون آرمین مثل دوتا آدم متمدن بریم عروسی و نگران صدا و حرکت و خلاصه برنامه های بی موقع آرمین نباشیم. اما از همون لحظه اول که اون اسب وارد داستان عروسی شد تا به آخرش حواسم جای پسرکم بود و اینکه اگر می آوردمش چقدر کیف میکرد و ... تا اینکه بالاخره شب اصلی عروسی بردمش و اون هم که الحق سنگ تموم گذاشت و حال کرد.
داشتم از خروسک میگفتم. دکترا گفتن شاید آرمین هم بگیره. به فراز استروئید دادن ولی چون فراز از خوردن آب سیب بعد از استروئید سرباز زد آرمین به نمایندگی نصف آب سیب رو خورد. لحظه ای که دکتر وارد اتاق معاینه شد که شرح حال بگیره دوتایی آرام و مودب روی تخت نشسته بودن و به صحبتهای ما با خانم دکتر گوش میکردن. صحنه از اون صحنه های نایاب بود و من تلفنم که میشه باهاش عکس گرفت توی کیف توی سالن انتظار پیش بابا جا مونده بود.
طفلک بابا هرچی برای خودامون زابراه شده و هرچی هم برای بچه هامون. نصف شبی پاشده بود باما آمده بود بیمارستان.
به هرحال امیدوارم فراز هرچه زودتر خوب بشه.و آرمین هم هیچوقت خروسک نگیره.
داشتم از خروسک میگفتم. دکترا گفتن شاید آرمین هم بگیره. به فراز استروئید دادن ولی چون فراز از خوردن آب سیب بعد از استروئید سرباز زد آرمین به نمایندگی نصف آب سیب رو خورد. لحظه ای که دکتر وارد اتاق معاینه شد که شرح حال بگیره دوتایی آرام و مودب روی تخت نشسته بودن و به صحبتهای ما با خانم دکتر گوش میکردن. صحنه از اون صحنه های نایاب بود و من تلفنم که میشه باهاش عکس گرفت توی کیف توی سالن انتظار پیش بابا جا مونده بود.
طفلک بابا هرچی برای خودامون زابراه شده و هرچی هم برای بچه هامون. نصف شبی پاشده بود باما آمده بود بیمارستان.
به هرحال امیدوارم فراز هرچه زودتر خوب بشه.و آرمین هم هیچوقت خروسک نگیره.
Sunday, 8 September 2013
همدردی
چندروز پیش زد به دستم و گفت مامااا مامااا برگشتم نگاش کردم. با انگشتش به کف پاش که پوست مال شده بود اشاره کرد..دیدم پوست مال شده. بعد کف پامو که زخم شده بود بهش نشون دادم و یک کم با هم همدردی کردیم.
کپی کردن حرکات همدیگه
آرمین و فراز از همدیگه کپی میکنن. یه مدت بود آرمین یاد گرفته بود انگشت دست راستشو میاورد بالا و سرشو به دوطرف تکون میده و محکم میگه no no no :)
خبرکشی/ پزدادن/ گزارش ...
میاد میزنه به دست و پام میگه ماماااا ماماااا وقتی بهش میگم جان یا کفش و لباس نوشو نشونم میده یا یه صحنه ای که براش جالبه رو نشونم میده و یا شکایت فراز رو میاره برام. شکایت آوردنش تو این سن و سال که یک سال و نیم بیشتر نداره جالبه. مامااا مامااا گفتنش روخیلی دوست دارم هرچند یه چندوقتیه که به عمو و خاله و بابا هم میگه مامااا مامااا.:)
یک روز داشت نون میخورد بعد از چند دقیقه دیدیم دهنش رو باز کرده و با انگشت به داخل دهنش اشاره میکنه و کلافه بود بعد از دقیق نگاه کردن دیدم یه تیکه ازنون خمیر شده و چسبیده به سقف دهانش و کنده نمیشه. در دوسه مرحله موفق شدیم با بابک بکنیمش اونم تازه وقتی تو کارسیت نشست و نهایتا راضی شد که این کار رو براش بکنیم. کل پروسه تشخیص و درمان خیلی بامزه بود.
ابهت
کلا الکی یا جدی من نمیتونم با ابن پسربچه جدی باشم چون یا خودم خنده ام میگیره یا اون خنده ام میندازه. این ارثش رو از خودم گرفته. خیلی هم خوب نیست اما فعلا که اینجوریاست. زل میزنه بهم نگاه میکنه. نگاهی پراز شادی و شیطنت یک پسربچه پرشور و سرحال. زل میزنه و ریز ریز میخنده و میره سراغ بازیش
گریه الکی
وقتی الکی گریه میکنه بعد از چندبار نق نق کردن نهایتادهنش رو باز نگه میداره و به من خیره میشه. یک بار، دوبار بعد با انگشتش توی دهنش رو نشونم میده بدون درآوردن هیچ صدایی دوباره دهنش رو نشونم میده. اتفاق بعدی اینه که یامن میزنم زیر خنده یا اون و نهایتا هر دومون غش خنده میشیم و اصلا یادمون میره که داستان از کجا شروع شد.
بالاخره از راه رسید روزی که منتظرش بودم. 17آوریل 2013روز پرواز به ایران به همراه آرمین. روز قبل رفتیم ایلی که پیاده روی خوبی بود. کارها انجام شده بود و چمدانها یک هفته بود که باز میشد و بسته میشد و نهایتا بسته شده بودن. استرسی نبود و از ایلی که برگشتیم شامی خوردیم و خوابیدیم. صبح زود بیدار شدیم آرمین هنوز خواب بود. نازش کردم و از خواب بیدارش کردم. با لبخند بهم صبح بخیر گفت. لباسامونو تنمون کردیم و نهایتا لحظه خداحافظی از خونه کمبریج هم فرارسید. آرمین رو که گذاشتم تو صندلی اش برگشتم زل زدم به حیاط پشت خونه. ناگهان بغض گلوم رو فشار داد. خداحافظی از شهرو دیاری که جز خاطره خوش برامون چیزی نداشت. بعدها آرمین خواهد فهمید که سال اول زندگیش رو درچه شهر تاریخی و کهنی زندگی کرده. برام جالبه بدونم عکس العملش چی خواهد بود. آیا بزرگ بشه مارو سرزنش میکنه که از همچون شهر و دیارپرتاریخ و کهنی آوردیمش تو شهری که تاریخ چندانی نداره و دانشگاههای آنچنانی نداره و اسم و آوازه جهانی اش دربرابر کمبریج چشمگیر نیست؟ نمیدونم. فقط امیداوارم بابابک به سطحی از زندگی برسیم که بتونیم معقول توجیه کنیم این هجرت رو.هوا عالی رسیدیم فرودگاه, خداحافظی و بعدهم پرواز.تو هواپیما لندن به استامبول آرمین تا تونست راه رفت و با بچه های ترکی که ظاهرا از طرف مدرسه شون اومده بودن لندن صخبت کرد و حال میکرد. توقف استامبول خوب بود. آرمین حسابی بازی کرد و اینور و اونور دوید. خسته شد همچین که رسیدیم توی هواپیما بعد چند دقیقه خوابید تا خود مشهد. دقایق آخر پرواز خیلی دیر میگذشت شاید فقط من بودم که برای نشستن روی خاک مشهد ثانیه شماری میکردم. بالاخره هواپیما نشست. اینبار اما سینه این شهر داغ خیس بود از باران بهاری ای که به شدت داشت میبارید. ژاکت آرمین رو پوشوندم. تازه از خواب بیدار شده بود. اجیر و و جیرو قبراق. همونطور که من آرزوشو داشتم. تو صف طولانی کنترل پاسپورت وایستادیم. یهو یه آقایی اومد به طرفم و گفت خانم شما بیا از این طرف برو. دلم هری ریخت پایین بعد فهمیدم که چون بچه کوچک دارم میخواسته که تو صف معطل نشم و بدون صف برم تو. از بس خبر و داستانهای عجیب و قریب میشنویم که تا میبینم یه برادر بسیجی داره میاد سمتمون بیخود بی جهت دلمون هری میریزه پایین. بگذریم. منتظرکالسکه آرمین بودم که فشار دستهای شکوه روروی شونه هام حس کردم و صدای خنده های از ته دلش پیچید تو گوشم. دوست دارم وقتی اینجوری میخنده! بچه رو گرفت و رفت و من هم ده دقیقه بعد با کالسکه خالی به جمع خانواده ای که هیجان زده از دیدن آرمین بودن پیوستم. آرمین شاد و پر انرژی میدوید و سالن فرودگاه رو گز میکرد. بقیه هم خندان بودن! نشانی از خواب آلودگی نبود انگار نه انگار که ساعت 3 صبح بود و وقت خواب. لحظات پرانرژی بود و اشتیاق باهم بودن. آرمین رو به زحمت از سالن فرودگاه جمع کردیم. پسرکم تو بغل باباعلی اش مثل یک مرد نشست و از پشت شیشه باران خورده ماشین آروم نور چراغهای اطراف رو نگاه میکرد. واین بود داستان رسیدن آرمین به مشهد برای اولین بار!
Sunday, 3 March 2013
جشن تولد
امروز اویا و آیلین و الکس اومدن خونه مون تا با هم تولد آرمین رو جشن بگیریم. روزش اصلا نخوابید و مدام میخواست تو کارها مشارکت داشته باشه برای همین سرعت آماده شدنمون کم شده بود. آخرش یه کم استرسی شدیم چون کیک رو هنوز نگرفته بودیم و داشت به وقت اومدن مهمونامون نزدیک میشد آرمین هم خوابش میومد و لی نمیخوابید فقط بغل میخواست. خلاصه با همکاری بابک و خواب به موقع آیلین که باعث تاخیر مامان و باباش شد تا موقع ما بتونیم سرو ته کارامون رو جمع و جور کنیم. نهایتا روز خوبی بود. با آیلین کلی بازی کرد و علیرغم اینکه نخوابیده بود تا آخری که مهمونا بودن سرحال بود و بازی کرد.یه چند تا عکس هم گرفتیم جهت یادگاری.
Thursday, 28 February 2013
روز تولد
روز تولد آرمین وسط هفته بود برای همون مهمون نداشتیم ولی چون هوا به طرز غیر منتظره ای عالی بود بردمش بیرون کتابخونه و مرکز خرید که بازی کنه و بهش خوش بگذره. تو کتابخونه حسابی بازی کرد و خسته شد. برای اولین بار خارج از خونه کفش پاش کردم و گذاشتم خودش مستقل تو پاساژ راه بره. خیلی براش جالب بود. هرقدمی که میخواست برداره پاشو تا نزدیک زانوش میاورد بالا و میذاشت زمین. مرده بودم از خنده. زودم هی مینشست زمین و به خودش فرصت میداد که کفشاشو لمس کنه و کشفشون کنه. مشغول بودیم تا وقتی که بابک از سرکارش اومد و به ما پیوست. رفتیم سه تایی یه شامی خوردیم و برگشتیم خونه. چون آرمین خوابش برده بود بابک و آرمین پیاده تا خونه اومدن و من هم برای اولین بار به تنهایی ماشین رو برداشتم و اومدم خونه. روز خوبی بود و من و آرمین هر دومون برای اولین بار یه چیز جدید رو تجربه کردیم.
Sunday, 24 February 2013
الو الو سلام من آرمینم شما کی این؟
از اول هفته پیش رسما گوشی تلفن رو میگیره دم گوششو حرف میزنه. خیلی با مزه است
Tuesday, 19 February 2013
خرید نی نی
رفته بودیم مادرکر که براش از این وسیله هایی که بتونه لثه هاشو بخارونه بخرم. دوست داشت از کالسکه دربیاد و خسته شده بود. منم گذاشتمش پایین و گفتم باشه برای خودش خوش باشه. یه دفعه دیدم از بین همه کالاهایی که اونجا تو فقسه ها بود رفته سراغ قفسه شیر خشکای آپتامیل و سعی داره یه قوطی برداره که برداشتم. این کارش خیلی برام جالب بود.
Tuesday, 12 February 2013
ورزشکار کوچک خونه ما
این روزها خیلی چیزها رو سعی میکنه تقلید کنه من جمله ورزش کردن مامانشو! وقتی به سی دی ام تو خونه ورزش میکنم اون حرکاتی رو که بتونه انجام میده. یه روز دیدم در حالی که دستاش رو بالای سرش نگه داشته و به جلو و عقب میبره تند تند راه میره و حرف میزنه و تو زمین ورزش من رژه میره. یه بار هم دیدم دقیقا داشت شنای درجا میرفت و حالا این کار رو یاد گرفته و با اعتماد به نفس انجام میده ! تفلید کردناش خیلی بامزه است. اما همیشه همین جور شیرین و بی خطر تقلید نمیکنه مثلا همون طور که تو عکسای زیر میبیند سعی زیادی برای برداشتن وزنه های مامانش داره که خوب کار خطرناکی هست.و کلا این کاراش باعث میشه که عطای ورزش رو به لقاش ببخشیم و بریم دنبال سایر برنامه همامون.
Sunday, 10 February 2013
طرفدار پر و پا قرص صدای مامان صبورا وقتی تو آشپزخونه کنار ظرفشویی میزنه زیر آواز
این عکسو بابک در حالی از آرمین گرفته که داشت برای من که کنار ظرفشویی زده بودم زیر آواز دست میزد نگاه مهربونش و اون تکیه دادنش به در و از ته دل دست زدنش رو یادم نمیره. هرچند اینجا حواسش به دوربین پرت شده.
Tuesday, 5 February 2013
اولین قدم ها
بیشتر از یک ماهه که از صندلی و در و دیوار میگیره برای راه رفتن اما رسما یه هفته ای میشه که بدون کمک چند قدم برمیداره. از اول این هفته میتونست بدون کمک و در حالی که دو تا دستاش رو جلوش نگه میداره یک متر راه بره و امشب تونست دومتر هم راه بره. مرتب در حال تمرین کردن هستش و مثل یه مرد پای پیامدهاش از جمله مدام افتادن هاش وایستاده . دوست دارم وقتی که بزرگتر میشه اگه روزی روزگاری چرخ زمونه بروفق مرادش نبود و به زمین خورد یه نفر باشه که بهش بگه خیلی زمین خورده تا راه رفتن معمولی رو یاد گرفته ! و اینکه شاه کلید موفقیت امید و تسلیم نشدن است
Friday, 1 February 2013
Baby/mumy touch and feel
امروز که داشتم براش کتاب داستان میخوندم انگشت شستم رو میگرفت و می میکشید روی قسمتهای برجسته تصاویر. این دقیقا یه تقلید شیرین کودکانه از کاری بود که من سابقا باهاش میکردم.
Thursday, 31 January 2013
Subscribe to:
Posts (Atom)