Saturday, 27 October 2012

نشستن آرمین


.خونه عمو عیسی بودیم که روی زمین دراز کشیده بود و بازی میکرد یکدفعه بلند شد نشست. منو میگی داشتم ذوق مرگ میشدم


Monday, 22 October 2012

مهمانی



بالاخره بعد از کلی خواهش میکنم اول شما باید بیاین و تو رو خدا شما اول بیاین و شرمنده نتونستم تلفنت رو جواب بدم و حالا با هم در تماس هستیم و ... اولین مهمانی کمبریجی با اهالی این شهر دررده سنی 3 سال تا 73 سال در منزلمان برگزار شد. خوب بود و خوش گذشت فقط زنگ خطری بود برای من و بابک که بچه تون رو بیشتر ببرید جاییکه آدمای دیگه رو ببینه. پروردگارا خودرفت
و آمدهای اینگونه را زیاد بفرما و برکت بده.


یک نکته جالب درباره روانشناسی کودکان

کودکان وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند. وقتی با خشونت زندگی می کنند می آموزند که جنگجو باشند. وقتی با ترس زندگی می کنند می آموزند که بُزدل باشند. وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند. وقتی با تمسخر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند. وقتی با حسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند. اما اگر با شکیبایی
 زندگی کنند بردباری را می آموزند. اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند. اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را می آموزند. اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند. اگر با توافق زندگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند. اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند. اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند. اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق را می آموزند. اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و اعتماد به دیگران را می آموزند. اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند.

برنامه ریز ی یک طرح جامع "جلب توجه"


یک گوشه نشسته داره ساکت بازیشو میکنه تا من از جلوش رد میشم شروع میکنه به ادای گریه درآوردن با پشت دستش چشماشو میماله و لباشو کج و کوله میکنه و از همه با حال تر اون لحظه ای هست که زیرچشمی نگاه میکنه ببینه تاثیر کاراش رو من موفقیت آمیز بوده یانه! این همه طرح و برنامه ریزی و اجرای تک نفره از یک آدم کوچولو منو که هر بارتسلیم میکنه :)

Monday, 15 October 2012

هیجان

دوباره هوس هیجان زده به سرم. دلم تنگ شده برای روزهایی که روزی صدبار صندوق نامه هامو چک کنم ببینم اون نامه به خصوص برام فرستاده شده یا نه. آره یا نه اش رو میسپاری دست سرنوشت و تو فقط میشی سکان دار شرایط. دیری نخواهد پایید!!

Sunday, 14 October 2012

عکس برای لاتاری آمریکا و دلبری از مامان


این عکسا و تمام سادگی کودکانه ای که توش هست دل برای مامان صبورا نذاشتن. همینطور نگاه میکنم و تو دلم قند آب میشه









شوق ایستادن- تلاش مفهوم زندگی است

  چند وقته که آرمین شوق وایستادن داره به هر قیمتی که شده









وقتیکه دراز کشیده است هلاک اینه که خودشو بلند کنه و تازگی ها نیم خیز میاد بالا



و درنهایت امروز تونست با گرفتن نرده های تختش مستقلا بلند شه و سرپا وایسته


Thursday, 11 October 2012

پزشک خونه ما

ما که دیگه نیاز به دکتر رفتنمون مرتفع شده. میگید نه عکس ها رو ببنید



باید اول مطمئن بشم تاب برنداشته باشه


حالا از استحکامش باید مطمئن بشم




حالا بیا ببینم مشکلت چیه و کجات درد میکنه


Monday, 8 October 2012

مادربزرگ


مادر بزرگ! یادش به خیر قدیما وقتی زمستون میشد هیچ کجا بهتر از اون کرسیه تو نمیشد! دوروبرت شلوغ بود چه روزگاری داشتیم... خوشحال و خندون بودیم هیچ چیزی کم نداشتیم! مادربزرگ!



Tuesday, 2 October 2012

کوچولوی سخنران


این روزها صدای شیرین زبونیهاش تو خونه مون میپیچه. صحبت میکنه با خودش با عروسکاش و البته با من و پدرش. شکایت هم میکنه از اینکه به زور تو دهنش شربت میریزم یا وقتی میخوام بینیشو تمیز کنم آخه دوباره سرما خورده! خیلی بانمکه شکایت کردنش.

وقتی نی نی قراره خودشو بخوابونه :)


دفترچه خاطرات

بالاخره یک وبلاگ شخصی باز کردم برای نوشتن خاطرات روزمره. مبارکم باشه