Sunday, 27 October 2013
دومین هالوین زندگی آرمین
پارسال یه کدو گرفتم و از روی یوتیوپ یاد گرفتم که چه جوری توشو خالی کنم . ترسناکش کنم. همه این کارها رو به عشق پسرکم کردم. توش شمع روشن کردیم و نشستیم تماشا و سعی کردیم حس بگیریم. بابک که اومد از سرکار نهایتا شدیم سه نفر. خوب بود اما دوست داشتم هیجان بیشتری میداشت. امسال به آرزوم رسیدم. هنوز هالوین نشده یه روز وقت گذاشتیم رفتیم کاستیوم خریدیم دیشب هم هالوین پارتی فامیلی بود که کدوهامون رو هم آماده کردیم.و پنجشنبه هم میریم به مارکت مال به همین مناسبت خجسته. آرزوهاتون رو بلند بکنید و خدا میشنوه جواب میده. برای من به عنوان یک مادر جوان چیزی که مهمه اینه که پسرکم تو تنهایی بزرگ نشه. درمناسبتهای مختلف و به بهانه های شادی آور بتونه تو اجتماع باشه و فرصت بازی کردن با بچه های دیگه براش مهیا باشه.
یک بدبیاری کوچولو برای یه دهن کوچولو
امروز موقع صبحانه لقمه نون و نیمروش چسبید به سقف دهانش که بایاری بزرگترها مشکل رفع شد این عکس بامزه هم اینجا باشه تا درس عبرتی بشه برای آیندگان.
Tuesday, 1 October 2013
چیزی شبیه معجزه
چند روز بود که خسته بودیم از مریض شدنای پی در پی بچه ها از تب کردنای پیوسته دماغای آویزون و اخلاقای نه چندان تعریفی. دیگه اون شب اوج اعصاب داغونم بود که اون اتفاق افتاد. آرمین بعد از کلی گریه و بهانه گیری و آویزون بودن بالاخره آروم شد و شروع کرد به بازی با فراز و مهراز. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که افتاد و غش گریه شد. سریع رفتم و برش داشتم میترسیدم که به صورتش نگاه کنم از اینکه لبش یا چشمش کاری شده باشه میترسیدم. در نگاه اول چیزی به نظرم نرسید اما دقیق تر که نگاه کردم یه خط کج خونی کنار چشمش دیدم. اون جیغ میکشید و منم پا به زمین میکوبیدم. هرچه بهتر نگاه میکردم بیشتر میترسیدم از اتفاقی که میتونست بیفته ولی به خیر گذشته. قسط اول نذرم رو دو روز پیش دادم. باآرزوی اینکه خدا خودش بچه هامون رو حفظ کنه و همه بچه های مریض زودتر حالشون خوب بشه.
Subscribe to:
Posts (Atom)