Monday, 18 November 2013
چینستان- چیستان
رفتم تو یک فروشگاه بزرگ که یه کوله پشتی مخصوص لپ تاپ بخرم. وقتم کم بود دقیقا هم میدونستم چی میخوام و میخواستم برعکس همیشه یه راست برم سر اصل مطلب و هرچه زودتر برگردم خونه. از فروشنده دم در که اتفاقا یه آقای چینی بود پرسیدم کوله هاتون کدوم قسمت فروشگاه هست. نشونم داد منم رفتم و همه وسیله ها مو پهن کردم و تند تندداشتم کوله ها رو انداز ورانداز میکردم که سرو کله یک فروشنده دیگه پیدا شد. از قضا ایشون هم چینی تشریف داشتن با گویش شکسته بسته تر انگلیسیشون به صورت خودجوش سعی داشتن به من که تقاضای کمک هم نکرده بودم کمک کنن. معمولا از این فروشنده های موی دماغ که نیاز به کمک نداری ولی هی میان با سوالای کلیشه ایشون حواس آدم رو پرت میکنن خوشم نمیاد و حرص میخورم از دستشون. ولی این یکی با بقیه فرق داشت. خودش یه ایراد پرت و پلا از کوله یا کیف های توی قفسه ها میگرفت و بعد هم شروع میکرد به خندیدن به حرفای خودش. بعد از یک دقیقه اون حس حرص خوردنم تبدیل شد به حس خنده بازار. مثلا اتیکت قیمت کیف رو بهش نشون میدادم میگفتم این کیف این قیمته؟ ابروشو بالا مینداخت میگفت نه فکر نمیکنم بده برات چکش کنم. چک میکرد میدید ی همون قیمته. نهایتا من از اونجا یک کوله پشتی خریدم اما با خودم فکر میکردم که چین این همه آدم تولید کرده که در جای جای جهان سایر تولیدات چینی روبا هر کیفیتی بفروشه. بایدم غول اقتصادی دنیا باشن
Sunday, 17 November 2013
دستشویی رفتن های پرماجرا
امروز از وال مارت زنگ زدم به بابک که گوشی رو برنداشت. دوباره زنگ زدم برداشته و میخنده . میگم چی شده میگه من دستشویی بودم که آرمین موبایلم رو که داشته زنگ میخورده آورده و از زیر در بهم داده ...این دستشویی و حمام رفتن ماهم معرکه ای شده. یا مدام پشت در صدا میزنه بابا بابا بابا که نهایتا خیلی خوش شانس باشیم راضی میشه که حیووناشو بیاره و یکی یکی برامون بچینه. وگرنه که بست میشینه و یه دم میگه بابا بابا بابا
Subscribe to:
Posts (Atom)