Wednesday, 25 September 2013

کار بد

جمعه هفته پیش قبل از رفتن به فرودگاه دنبال بابا حالم بد بود و دراز کشیده بودم. یک دفعه دیدم نفس فراز افتاده پس سرش با عجله اومدم تو اتاق بغلی دیدم فراز بغل فرهاد غش گریه است و آرمین مثل این طبیعی کارا داره به من نگاه میکنه. فهمیدم با اتوبوس دوطبقه زده توصورت فراز وقتی با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم کاربد کردی همونجوری بهم نگاه کرد و بلافاصله تکرار کرد "کاربد" و این اولین عبارت دو کلمه ای بود که ازش شنیده بودم. منو میگی دلم میخواست بغلش کنم و کلی ببوسمش برای این پیشرفتش توی تکلم ولی حیف که واقعا کاربد کرده بود و چاره ای نبود جز ادامه یک اخم تربیتی! بله اینچنین است شغل شریف مادری!

دامنه لغات 1

 چند وقته که لغات زیر را به جا و مکرر استفاده میکنه: جیک جیک , فیل, کاربد, ببر, هیپو, ماه, نام نام و به به هستند. آقاشیره رو نشون میده و صدای زنبور و مار رو هم درمیاره. کلا دنیای باحالی داریم ما!

خروسک

فراز خروسک گرفته نمیتونه درست نفس بکشه و شبها خواب راحتی نداره. بطبع فلورا هم خواب راحتی نداره. الهی بمیرم برای خواهرم خیلی خسته میشه هرچی سرکار پدرش درمیاد هرچی هم که توی خونه مریضی فراز نگرانش کرده و افسرده اش کرده. همین الان که اینا رو مینویسم فراز بیدار شده و داره گریه میکنه. امروز ساعت 4 صبح رفتیم بیمارستان کودکان یک شات استروئید بهش دادن و گفتن فعلا کاری نمیشه کرد و همین کمکش میکنه که تنفسش بهتر بشه. ولی انگار حالا حالاها اینه گریه ها و بدخوابیها ادامه داره. عجب شغل وحشتناکی هست این مادری کردن. با قبول مسئولیتش دیگه نمیتونی خودت باشی و با نبودنش انگار که تو هم نیستی. اینو همین چند وقت پیش که قرار بود بریم عروسی تو معبد و آرمین رو با خودمون نبریم تجربه کردم. از چند روز قبلش خوشحال بودم که اون روز میتونیم بدون آرمین مثل دوتا آدم متمدن بریم عروسی و نگران صدا و حرکت و خلاصه برنامه های بی موقع آرمین نباشیم. اما از همون لحظه اول که اون اسب وارد داستان عروسی شد تا به آخرش حواسم جای پسرکم بود و اینکه اگر می آوردمش چقدر کیف میکرد و ... تا اینکه بالاخره شب اصلی عروسی بردمش و اون هم که الحق سنگ تموم گذاشت و حال کرد.

داشتم از خروسک میگفتم. دکترا گفتن شاید آرمین هم بگیره. به فراز استروئید دادن ولی چون فراز از خوردن آب سیب بعد از استروئید سرباز زد آرمین به نمایندگی نصف آب سیب رو خورد. لحظه ای که دکتر وارد اتاق معاینه شد که شرح حال بگیره دوتایی آرام و مودب روی تخت نشسته بودن  و به صحبتهای ما با خانم دکتر گوش میکردن. صحنه از اون صحنه های نایاب بود و من تلفنم که میشه باهاش عکس گرفت توی کیف توی سالن انتظار پیش بابا جا مونده بود.

طفلک بابا هرچی برای خودامون زابراه شده و  هرچی هم برای بچه هامون. نصف شبی پاشده بود باما آمده بود بیمارستان.

به هرحال امیدوارم فراز هرچه زودتر خوب بشه.و آرمین هم هیچوقت خروسک نگیره.


Sunday, 8 September 2013

همدردی

چندروز پیش زد به دستم و گفت مامااا مامااا برگشتم نگاش کردم. با انگشتش به کف پاش که پوست مال شده بود اشاره کرد..دیدم پوست مال شده. بعد کف پامو که زخم شده بود بهش نشون دادم و یک کم با هم همدردی کردیم.

کپی کردن حرکات همدیگه

آرمین و فراز از همدیگه کپی میکنن. یه مدت بود آرمین یاد گرفته بود انگشت دست راستشو میاورد بالا و سرشو به دوطرف تکون میده و محکم میگه no no no :)

خبرکشی/ پزدادن/ گزارش ...

میاد میزنه به دست و پام میگه ماماااا ماماااا وقتی بهش میگم  جان یا کفش و لباس نوشو نشونم میده یا یه صحنه ای که براش جالبه رو نشونم میده و یا شکایت فراز رو میاره برام. شکایت آوردنش تو این سن و سال که یک سال و نیم  بیشتر نداره جالبه. مامااا مامااا گفتنش روخیلی دوست دارم هرچند یه چندوقتیه که به عمو و خاله و بابا هم میگه مامااا مامااا.:)
یک روز داشت نون میخورد بعد از چند دقیقه دیدیم دهنش رو باز کرده و با انگشت به داخل دهنش اشاره میکنه و کلافه بود بعد از دقیق نگاه کردن دیدم یه تیکه ازنون خمیر شده و چسبیده به سقف دهانش و کنده نمیشه. در دوسه مرحله موفق شدیم با بابک بکنیمش اونم تازه وقتی تو کارسیت نشست و نهایتا راضی شد که این کار رو براش بکنیم. کل پروسه تشخیص و درمان خیلی بامزه بود.

ابهت

کلا الکی یا جدی من نمیتونم با ابن پسربچه جدی باشم چون یا خودم خنده ام میگیره یا اون خنده ام میندازه. این ارثش رو از خودم گرفته. خیلی هم خوب نیست اما فعلا که اینجوریاست. زل میزنه بهم نگاه میکنه. نگاهی پراز شادی و شیطنت یک پسربچه پرشور و سرحال. زل میزنه و ریز ریز میخنده و میره سراغ بازیش

گریه الکی

وقتی الکی گریه میکنه بعد از چندبار نق نق کردن نهایتادهنش رو باز نگه میداره و به من خیره میشه. یک بار، دوبار بعد با انگشتش توی دهنش رو نشونم میده بدون درآوردن هیچ صدایی دوباره دهنش رو نشونم میده. اتفاق بعدی اینه که یامن میزنم زیر خنده یا اون و نهایتا هر دومون غش خنده میشیم و اصلا یادمون میره که داستان از کجا شروع شد.
 بالاخره از راه رسید روزی که منتظرش بودم. 17آوریل 2013روز پرواز به ایران به همراه آرمین. روز قبل رفتیم ایلی که پیاده روی خوبی بود. کارها انجام شده بود و چمدانها یک هفته بود که باز میشد و بسته میشد و نهایتا بسته شده بودن. استرسی نبود و از ایلی که برگشتیم شامی خوردیم و خوابیدیم. صبح زود بیدار شدیم آرمین هنوز خواب بود. نازش کردم و از خواب بیدارش کردم. با لبخند بهم صبح بخیر گفت. لباسامونو تنمون کردیم و نهایتا لحظه خداحافظی از خونه کمبریج هم فرارسید. آرمین رو که گذاشتم تو صندلی اش برگشتم زل زدم به حیاط پشت خونه. ناگهان بغض گلوم رو فشار داد. خداحافظی از شهرو دیاری که جز خاطره خوش برامون چیزی نداشت. بعدها آرمین خواهد فهمید که سال اول زندگیش رو درچه شهر تاریخی و کهنی زندگی کرده. برام جالبه بدونم عکس العملش چی خواهد بود. آیا بزرگ بشه مارو سرزنش میکنه که از همچون شهر و دیارپرتاریخ و کهنی آوردیمش تو شهری که تاریخ چندانی نداره و دانشگاههای آنچنانی نداره و اسم و آوازه جهانی اش دربرابر کمبریج چشمگیر نیست؟ نمیدونم. فقط امیداوارم بابابک به سطحی از زندگی برسیم که بتونیم معقول توجیه کنیم این هجرت رو.هوا عالی رسیدیم فرودگاه, خداحافظی و بعدهم پرواز.تو هواپیما لندن به استامبول آرمین تا تونست راه رفت و با بچه های ترکی که ظاهرا از طرف مدرسه شون اومده بودن لندن صخبت کرد و حال میکرد. توقف استامبول خوب بود. آرمین حسابی  بازی کرد و اینور و اونور دوید. خسته شد همچین که رسیدیم توی هواپیما بعد چند دقیقه خوابید تا خود مشهد. دقایق آخر پرواز خیلی دیر میگذشت شاید فقط من بودم که برای نشستن روی خاک مشهد ثانیه شماری میکردم. بالاخره هواپیما نشست. اینبار اما سینه این شهر داغ خیس بود از باران بهاری ای که به شدت داشت میبارید. ژاکت آرمین رو پوشوندم. تازه از خواب بیدار شده بود. اجیر و و جیرو قبراق. همونطور که من آرزوشو داشتم. تو صف طولانی کنترل پاسپورت وایستادیم. یهو یه آقایی اومد به طرفم و گفت خانم شما بیا از این طرف برو. دلم هری ریخت پایین بعد فهمیدم که چون بچه کوچک دارم میخواسته که تو صف معطل نشم و بدون صف برم تو. از بس خبر و داستانهای عجیب و قریب میشنویم که تا میبینم یه برادر بسیجی داره میاد سمتمون بیخود بی جهت دلمون هری میریزه پایین. بگذریم. منتظرکالسکه آرمین بودم که فشار دستهای شکوه روروی شونه هام حس کردم و صدای خنده های از ته دلش پیچید تو گوشم. دوست دارم وقتی اینجوری میخنده! بچه رو گرفت و رفت و من هم ده دقیقه بعد با کالسکه خالی به جمع خانواده ای که هیجان زده از دیدن آرمین بودن پیوستم. آرمین شاد و پر انرژی میدوید و سالن فرودگاه رو گز میکرد. بقیه هم خندان بودن! نشانی از خواب آلودگی نبود انگار نه انگار که ساعت 3 صبح بود و وقت خواب. لحظات پرانرژی بود و اشتیاق باهم بودن. آرمین رو به زحمت از سالن فرودگاه جمع کردیم. پسرکم تو بغل باباعلی اش مثل یک مرد نشست و از پشت شیشه باران خورده ماشین آروم نور چراغهای اطراف رو نگاه میکرد. واین بود داستان رسیدن آرمین به مشهد برای اولین بار!