Sunday, 15 December 2013

قصه قبل از خواب

دوشب پیش گفتی قصه بگو تا بخوابم. شروع کردم قصه حیوونای جنگل روکه همه باهم تو ی یه جنگل بزرگ زندگی میکردن و آقا شیره سلطان جنگل رئیسشون بود رو برات تعریف کنم. قصه به آقاشیره که میرسید میغریدی و چشماتو گرد میکردی, به آقا فیله که میرسید لپاتو پر باد میکردی و بعد هوا رو با صدااز دهنت میدادی بیرون به نشانه اینکه فیله دماغشو پر آب میکنه و رو خودش آب میریزه و آب بازی میکنه. قصه به ببره که میرسید غرش دیگه میکردی و دستات رو میاوردی بالا , به میمونه که رسیدیم شیطونک شدی و ادای میمون در آوردی. این وسط یه هاپو هم از پشت پنجره اتاقت رد میشد و هربار که صدا میکرد حواس تو رو پرت میکرد و هی به من توجه میدادی که هاپو هاپو هاپ هاپ هاپ. بعضی حیوونا رو هم که من تو قصه هنوز بهشون نرسیده بودم رو تو هی یادآوری میکردی که اینا هم هستن و باید تو قصه باشن صداشونم اینه. کار به جایی رسید که من خنده ام گرفت. کلا تو عالم مادری هم جاهایی که نباید بخندم دست خودم نیست خنده ام میگیره آخه توفیلما و قصه ها دیده بودم و شنیده بودم که بچه ها با قصه تعریف کردن بزرگترها خوابشون میبره اما تو هیچ نشانی از خواب آلودگی در صورتت و چشمات نبود و برعکس هوشیار و اجیر و وجیر مسیر داستان رو هم هدایت میکردی. صدا در آوردناتو و ادا در آوردناتم که خودش شده بود یه داستان خوب منم خندم گرفت. خندیدن من همان و از سر و کول من بالا رفتن تو همان. تو هم خنده و شوخی باهم گرفته بودت. اما ساعت 9 شب بود و باید میخوابیدی برای همین هم بغلت کردم و شروع کردم به شعر خوندن. اولش به نشانه اعتراض هی غر غر کردی امابعد رام شدی و آروم سرتو گذاشتی روی شونم و بعد از چند دقیقه هم سرت سنگین شد و نفسات مرتب. اونوقت بود که من ساکت فقط حضورت رو و آرامشی که صدای قلبت و نفسات بهم میدادند رو در خلوت خودم به جشن نشستم. خواستم بنویسم تا در آینده بخونی و بدونی که خیلی دوستت دارم همه شیطناتای پسرونه ات و دنیای بامزه پسرونه ات مثل خون تو رگهام بهم زندگی میده. این روزها فکر میکنم چقد زمان زود میگزره و فکر اینکه تو با این سرعت داری بزرگ میشی و دوماه دیگه دوسالت میشه و احتمالا خیلی زود هم 20 سالت میشه و دیگه سهم من از باتوبودن روز به روز داره کمتر میشه با این فکرادلم میگیره.

Monday, 18 November 2013

چینستان- چیستان

رفتم تو یک فروشگاه بزرگ که یه کوله پشتی مخصوص لپ تاپ بخرم. وقتم کم بود دقیقا هم میدونستم چی میخوام و میخواستم برعکس همیشه یه راست برم سر اصل مطلب و هرچه زودتر برگردم خونه. از فروشنده دم در که اتفاقا یه آقای چینی بود پرسیدم کوله هاتون کدوم قسمت فروشگاه هست. نشونم داد منم رفتم و همه وسیله ها مو پهن کردم و تند تندداشتم  کوله ها رو انداز ورانداز میکردم که سرو کله یک فروشنده دیگه پیدا شد. از قضا ایشون هم چینی تشریف داشتن با گویش شکسته بسته تر انگلیسیشون به صورت خودجوش سعی داشتن به من که تقاضای کمک هم نکرده بودم کمک کنن. معمولا از این فروشنده های موی دماغ که نیاز به کمک نداری ولی هی میان با سوالای کلیشه ایشون حواس آدم رو پرت میکنن خوشم نمیاد و حرص میخورم از دستشون. ولی این یکی با بقیه فرق داشت. خودش یه ایراد پرت و پلا از کوله یا کیف های توی قفسه ها میگرفت و بعد هم شروع میکرد به خندیدن به حرفای خودش. بعد از یک دقیقه اون حس حرص خوردنم تبدیل شد به حس خنده بازار. مثلا اتیکت قیمت کیف رو بهش نشون میدادم میگفتم این کیف این قیمته؟ ابروشو بالا مینداخت میگفت نه فکر نمیکنم بده برات چکش کنم. چک میکرد میدید ی همون قیمته. نهایتا من از اونجا یک کوله پشتی خریدم اما با خودم فکر میکردم که چین این همه آدم تولید کرده که در جای جای جهان سایر تولیدات چینی روبا هر کیفیتی بفروشه. بایدم غول اقتصادی دنیا باشن

Sunday, 17 November 2013

دستشویی رفتن های پرماجرا

امروز از وال مارت زنگ زدم به بابک که گوشی رو برنداشت. دوباره زنگ زدم برداشته و میخنده . میگم چی شده میگه من دستشویی بودم که آرمین موبایلم رو که داشته زنگ میخورده آورده و از زیر در بهم داده ...این دستشویی و حمام رفتن ماهم معرکه ای شده. یا مدام پشت در صدا میزنه بابا بابا بابا که نهایتا خیلی خوش شانس باشیم راضی میشه که حیووناشو بیاره و یکی یکی برامون بچینه. وگرنه که بست میشینه و یه دم میگه بابا بابا بابا

Sunday, 27 October 2013

آموزش مسواک زدن



دومین هالوین زندگی آرمین

پارسال یه کدو گرفتم و از روی یوتیوپ یاد گرفتم که چه جوری توشو خالی کنم . ترسناکش کنم. همه این کارها رو به عشق پسرکم کردم. توش شمع روشن کردیم و نشستیم تماشا و سعی کردیم حس بگیریم. بابک که اومد از سرکار نهایتا شدیم سه نفر. خوب بود اما دوست داشتم هیجان بیشتری میداشت. امسال به آرزوم رسیدم. هنوز هالوین نشده یه روز وقت گذاشتیم رفتیم کاستیوم خریدیم دیشب هم هالوین پارتی فامیلی بود که کدوهامون رو هم آماده کردیم.و پنجشنبه هم میریم به مارکت مال به همین مناسبت خجسته. آرزوهاتون رو بلند بکنید و خدا میشنوه جواب میده. برای من به عنوان یک مادر جوان چیزی که مهمه اینه که پسرکم تو تنهایی بزرگ نشه. درمناسبتهای مختلف و به بهانه های شادی آور بتونه تو اجتماع باشه و فرصت بازی کردن با بچه های دیگه براش مهیا باشه.









یک بدبیاری کوچولو برای یه دهن کوچولو


امروز موقع صبحانه لقمه نون و نیمروش چسبید به سقف دهانش که بایاری بزرگترها مشکل رفع شد این عکس بامزه هم اینجا باشه تا درس عبرتی بشه برای آیندگان.

Tuesday, 1 October 2013

چیزی شبیه معجزه

چند روز بود که خسته بودیم از مریض شدنای پی در پی بچه ها از تب کردنای پیوسته دماغای آویزون و اخلاقای نه چندان تعریفی. دیگه اون شب اوج اعصاب داغونم بود که اون اتفاق افتاد. آرمین بعد از کلی گریه و بهانه گیری و آویزون بودن بالاخره آروم شد و شروع کرد به بازی با فراز و مهراز. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که افتاد و غش گریه شد. سریع رفتم و برش داشتم میترسیدم که به صورتش نگاه کنم از اینکه لبش یا چشمش کاری شده باشه میترسیدم. در نگاه اول چیزی به نظرم نرسید اما دقیق تر که نگاه کردم یه خط کج خونی کنار چشمش دیدم. اون جیغ میکشید و منم پا به زمین میکوبیدم. هرچه بهتر نگاه میکردم بیشتر میترسیدم از اتفاقی که میتونست بیفته ولی به خیر گذشته. قسط اول نذرم رو دو روز پیش دادم. باآرزوی اینکه خدا خودش بچه هامون رو حفظ کنه و همه بچه های مریض زودتر حالشون خوب بشه.