چند روز بود که خسته بودیم از مریض شدنای پی در پی بچه ها از تب کردنای پیوسته دماغای آویزون و اخلاقای نه چندان تعریفی. دیگه اون شب اوج اعصاب داغونم بود که اون اتفاق افتاد. آرمین بعد از کلی گریه و بهانه گیری و آویزون بودن بالاخره آروم شد و شروع کرد به بازی با فراز و مهراز. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که افتاد و غش گریه شد. سریع رفتم و برش داشتم میترسیدم که به صورتش نگاه کنم از اینکه لبش یا چشمش کاری شده باشه میترسیدم. در نگاه اول چیزی به نظرم نرسید اما دقیق تر که نگاه کردم یه خط کج خونی کنار چشمش دیدم. اون جیغ میکشید و منم پا به زمین میکوبیدم. هرچه بهتر نگاه میکردم بیشتر میترسیدم از اتفاقی که میتونست بیفته ولی به خیر گذشته. قسط اول نذرم رو دو روز پیش دادم. باآرزوی اینکه خدا خودش بچه هامون رو حفظ کنه و همه بچه های مریض زودتر حالشون خوب بشه.
No comments:
Post a Comment