Wednesday, 30 January 2013

جشن دستمال کاغذی

یه دقیقه بود که ساکت شده بود و خبری ازش نبود. وقتی بابک پیگیرش شد آه از نهادش بلند شد و به من گفت بیا ببین چه کارکرده. رفتم دیدم تقریبا همه دستمال کاغذی های یه جعبه تازه باز شده رودر آورده و ریخته دوروبرش




No comments:

Post a Comment