Mahtab
Wednesday, 30 January 2013
جشن دستمال کاغذی
یه دقیقه بود که ساکت شده بود و خبری ازش نبود. وقتی بابک پیگیرش شد آه از نهادش بلند شد و به من گفت بیا ببین چه کارکرده. رفتم دیدم تقریبا همه دستمال کاغذی های یه جعبه تازه باز شده رودر آورده و ریخته دوروبرش
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment