روز تولد آرمین وسط هفته بود برای همون مهمون نداشتیم ولی چون هوا به طرز غیر منتظره ای عالی بود بردمش بیرون کتابخونه و مرکز خرید که بازی کنه و بهش خوش بگذره. تو کتابخونه حسابی بازی کرد و خسته شد. برای اولین بار خارج از خونه کفش پاش کردم و گذاشتم خودش مستقل تو پاساژ راه بره. خیلی براش جالب بود. هرقدمی که میخواست برداره پاشو تا نزدیک زانوش میاورد بالا و میذاشت زمین. مرده بودم از خنده. زودم هی مینشست زمین و به خودش فرصت میداد که کفشاشو لمس کنه و کشفشون کنه. مشغول بودیم تا وقتی که بابک از سرکارش اومد و به ما پیوست. رفتیم سه تایی یه شامی خوردیم و برگشتیم خونه. چون آرمین خوابش برده بود بابک و آرمین پیاده تا خونه اومدن و من هم برای اولین بار به تنهایی ماشین رو برداشتم و اومدم خونه. روز خوبی بود و من و آرمین هر دومون برای اولین بار یه چیز جدید رو تجربه کردیم.
No comments:
Post a Comment