فراز خروسک گرفته نمیتونه درست نفس بکشه و شبها خواب راحتی نداره. بطبع فلورا هم خواب راحتی نداره. الهی بمیرم برای خواهرم خیلی خسته میشه هرچی سرکار پدرش درمیاد هرچی هم که توی خونه مریضی فراز نگرانش کرده و افسرده اش کرده. همین الان که اینا رو مینویسم فراز بیدار شده و داره گریه میکنه. امروز ساعت 4 صبح رفتیم بیمارستان کودکان یک شات استروئید بهش دادن و گفتن فعلا کاری نمیشه کرد و همین کمکش میکنه که تنفسش بهتر بشه. ولی انگار حالا حالاها اینه گریه ها و بدخوابیها ادامه داره. عجب شغل وحشتناکی هست این مادری کردن. با قبول مسئولیتش دیگه نمیتونی خودت باشی و با نبودنش انگار که تو هم نیستی. اینو همین چند وقت پیش که قرار بود بریم عروسی تو معبد و آرمین رو با خودمون نبریم تجربه کردم. از چند روز قبلش خوشحال بودم که اون روز میتونیم بدون آرمین مثل دوتا آدم متمدن بریم عروسی و نگران صدا و حرکت و خلاصه برنامه های بی موقع آرمین نباشیم. اما از همون لحظه اول که اون اسب وارد داستان عروسی شد تا به آخرش حواسم جای پسرکم بود و اینکه اگر می آوردمش چقدر کیف میکرد و ... تا اینکه بالاخره شب اصلی عروسی بردمش و اون هم که الحق سنگ تموم گذاشت و حال کرد.
داشتم از خروسک میگفتم. دکترا گفتن شاید آرمین هم بگیره. به فراز استروئید دادن ولی چون فراز از خوردن آب سیب بعد از استروئید سرباز زد آرمین به نمایندگی نصف آب سیب رو خورد. لحظه ای که دکتر وارد اتاق معاینه شد که شرح حال بگیره دوتایی آرام و مودب روی تخت نشسته بودن و به صحبتهای ما با خانم دکتر گوش میکردن. صحنه از اون صحنه های نایاب بود و من تلفنم که میشه باهاش عکس گرفت توی کیف توی سالن انتظار پیش بابا جا مونده بود.
طفلک بابا هرچی برای خودامون زابراه شده و هرچی هم برای بچه هامون. نصف شبی پاشده بود باما آمده بود بیمارستان.
به هرحال امیدوارم فراز هرچه زودتر خوب بشه.و آرمین هم هیچوقت خروسک نگیره.
No comments:
Post a Comment