Sunday, 8 September 2013
بالاخره از راه رسید روزی که منتظرش بودم. 17آوریل 2013روز پرواز به ایران به همراه آرمین. روز قبل رفتیم ایلی که پیاده روی خوبی بود. کارها انجام شده بود و چمدانها یک هفته بود که باز میشد و بسته میشد و نهایتا بسته شده بودن. استرسی نبود و از ایلی که برگشتیم شامی خوردیم و خوابیدیم. صبح زود بیدار شدیم آرمین هنوز خواب بود. نازش کردم و از خواب بیدارش کردم. با لبخند بهم صبح بخیر گفت. لباسامونو تنمون کردیم و نهایتا لحظه خداحافظی از خونه کمبریج هم فرارسید. آرمین رو که گذاشتم تو صندلی اش برگشتم زل زدم به حیاط پشت خونه. ناگهان بغض گلوم رو فشار داد. خداحافظی از شهرو دیاری که جز خاطره خوش برامون چیزی نداشت. بعدها آرمین خواهد فهمید که سال اول زندگیش رو درچه شهر تاریخی و کهنی زندگی کرده. برام جالبه بدونم عکس العملش چی خواهد بود. آیا بزرگ بشه مارو سرزنش میکنه که از همچون شهر و دیارپرتاریخ و کهنی آوردیمش تو شهری که تاریخ چندانی نداره و دانشگاههای آنچنانی نداره و اسم و آوازه جهانی اش دربرابر کمبریج چشمگیر نیست؟ نمیدونم. فقط امیداوارم بابابک به سطحی از زندگی برسیم که بتونیم معقول توجیه کنیم این هجرت رو.هوا عالی رسیدیم فرودگاه, خداحافظی و بعدهم پرواز.تو هواپیما لندن به استامبول آرمین تا تونست راه رفت و با بچه های ترکی که ظاهرا از طرف مدرسه شون اومده بودن لندن صخبت کرد و حال میکرد. توقف استامبول خوب بود. آرمین حسابی بازی کرد و اینور و اونور دوید. خسته شد همچین که رسیدیم توی هواپیما بعد چند دقیقه خوابید تا خود مشهد. دقایق آخر پرواز خیلی دیر میگذشت شاید فقط من بودم که برای نشستن روی خاک مشهد ثانیه شماری میکردم. بالاخره هواپیما نشست. اینبار اما سینه این شهر داغ خیس بود از باران بهاری ای که به شدت داشت میبارید. ژاکت آرمین رو پوشوندم. تازه از خواب بیدار شده بود. اجیر و و جیرو قبراق. همونطور که من آرزوشو داشتم. تو صف طولانی کنترل پاسپورت وایستادیم. یهو یه آقایی اومد به طرفم و گفت خانم شما بیا از این طرف برو. دلم هری ریخت پایین بعد فهمیدم که چون بچه کوچک دارم میخواسته که تو صف معطل نشم و بدون صف برم تو. از بس خبر و داستانهای عجیب و قریب میشنویم که تا میبینم یه برادر بسیجی داره میاد سمتمون بیخود بی جهت دلمون هری میریزه پایین. بگذریم. منتظرکالسکه آرمین بودم که فشار دستهای شکوه روروی شونه هام حس کردم و صدای خنده های از ته دلش پیچید تو گوشم. دوست دارم وقتی اینجوری میخنده! بچه رو گرفت و رفت و من هم ده دقیقه بعد با کالسکه خالی به جمع خانواده ای که هیجان زده از دیدن آرمین بودن پیوستم. آرمین شاد و پر انرژی میدوید و سالن فرودگاه رو گز میکرد. بقیه هم خندان بودن! نشانی از خواب آلودگی نبود انگار نه انگار که ساعت 3 صبح بود و وقت خواب. لحظات پرانرژی بود و اشتیاق باهم بودن. آرمین رو به زحمت از سالن فرودگاه جمع کردیم. پسرکم تو بغل باباعلی اش مثل یک مرد نشست و از پشت شیشه باران خورده ماشین آروم نور چراغهای اطراف رو نگاه میکرد. واین بود داستان رسیدن آرمین به مشهد برای اولین بار!
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment